چرا شعر را پی می‌گیرم؟

۱- از فضای مجامع و انجمن‌های ادبی خوشم نیامده و این‌قدر که من فهمیده‌ام حاشیه‌ها مهم‌تر از متن اند، شاعران معمولی هم زیاد اند منظورم از شاعران معمولی همانی است که سیدحسن حسنی دردمندم می‌گفت: «یک شاعر خلاق از خدا الهام می گیرد و یک شاعر معمولی از یک شاعر خلاق!» و اگر شاعر خوب (مثل حافظ و منزوی) نشوی تقریبا گم می‌شوی پس با این وضع چرا باید شعر گفت؟ معتقدم که یا باید کاری را از سر ِ عقلانیت کرد یا از سر ِ جنون، با این وضع آیا شعر گفتن و در مجامع حضور یافتن سبک‌سری نیست؟

۲- با زد و بند و مرید و مرادبازی و تعریف‌کردن از فلان استاد گران‌قدرم(!) و بهمان دوست ِ شاعرم (!) می‌توان شاعری درجه چند شد -یعنی کسی که تعداد کثیری او را می‌شناسند ولی شعرش متوسط است- ولی نمی‌توان شاعر درجه یک و دو شد. شناخته شدن چه فایده‌ای دارد جز این‌که نیاز ِ به خودنمایی را ارضا کند؟ آیا روش‌های مطمئن‌تری برای دیده‌شدن ندارم؟ چرا مدام بر این گمانم که شعر و انزوا با هم نسبت دارند؟

۳- پیش‌تر که این‌قدر شعر برایم جدی نبود زندگی راحت‌تری داشتم چون عواطفم لازم نبود مدام درگیر شود، حس می‌کنم شعر مرا زودرنج و بی‌حوصله و پریشان‌تر از سابق کرده، ضمنا قبلا وقتم کم‌تر سر ِ ساختن یک شعر صرف می‌شد، شعر مثل هر صنعت دیگری هزار فوت و فن دارد و برای گفتن یک قطعه‌ی خوب باید آن‌ها را دانست و رعایت کرد، در نگاه نخست شاید به‌صرفه‌تر آن باشد که به توصیه‌ی مشترک نظامی و ایرج‌میرزا تن دهم: «در شعر مپیچ و در فن او/ کین کار ز کارهای گنده است!»

۴- چهار پنج سالی است که جدی‌تر شعر را دنبال می‌کنم و وقت مستقلی برای خواندن اشعار قدما و معاصران می‌‌گذارم، شاید اگر به دنبال بهبود ِ شعرم نبودم چنین انگیزه‌‌ای برای خواندن شعر و فراگرفتن حکمت‌های و ظرافت‌های آن نداشتم، فایده‌ی دیگر مشق ِ شاعری برای من دقت در معانی واژه‌ها و تفاوت‌های آن‌ها با هم بوده که به داشتن صداقت ِ بیش‌تر و کشف خفایای هستی می‌انجامد ولی ورای این‌ها مهم‌ترین خاصیت شعر برای من این بوده که شعر آینه است و در آن خودم را می‌بینم و از این خود بدم می‌آید و سعی می‌کنم فراتر روم، نظامی در اوایل لیلی‌ و مجنون به فرزند خود نصیحت می‌کند که سراغ شعر نیا و به‌جای آن به «خویشتن‌شناسی» بپرداز، گویا ایشان به این خاصیت شعر توجهی ندارد که عمیق‌ترین خویشتن‌شناسی در شعر اتفاق می‌افتد.

۵- دارم وسوسه می‌شوم مصاحبه‌ی دکتری فلسفه‌هنر دانشگاه علامه را شرکت کنم و اگر قبول شدم پایان‌نامه را مثلا روی سرچشمه‌ی اثر هنری یا صورت و حقیقت شعر کار کنم و خلاصه حسابی گمراه شوم!

/ 6 نظر / 20 بازدید
مهدی

http://justfor1god.persianblog.ir/ با سلام ضیافتی برپاست درصورت تمایل برای کسب ثواب اخروی، تشریف بیارید و شرکت کنید... در پناه حق. درصورت تمایل، این پیام را از حالت خصوصی خارج کرده و اطلاع رسانی کنید...همچنین می توانید کد زیر را برای حمایت از این حرکت در وب خود قرار بدهید، آدرس فایل: http://upload.tehran98.com/upme/uploads/0a1675c5396359231.docx

ا.ت

احساس همذات پنداری! با این تفاوت که دیگر برایم جدی نیست مثل قبلاها! خوب است برادر پی بگیر شما

فروردین

حاجی جان شاعری تو رو نکرده بودیا [لبخند] به نظرم یه بُعده شاعری اینه که خود ِشاعر احساسات ِخودشو برای ِخودش بیان می کنه و این برای ِخودش خیلی خوبه.یعنی مخاطب شعرهاش خودش میشن حالت دوم و معروفش هم این که مخاطبش دیگرانن شاد باشی عزیز

آهو

پس کی قرار است اینجا به روز شود؟!

مثل اینکه واقعا استعداد شاعری داشتی ایول شعر جدیدت خیلی خوبه میتونم کپی کنم با ذکر منبع؟؟ [پلک] بعدشم مگه پرشین بلاگ نظر خصوصی نداره که من هر وقت خصوصی میفرستم عمومی نمایش میده[متفکر]

محمدصادق امیری

سلام عقیده ی من هم این است که زیاد غرق شعر شدن آدم را به شدت گوشه گیر کرده و از زندگس می اندازد ... البته ااگر شغلت این نباشد . به من سر بزنید