می‌خواستم..

۱- apply

می‌خواستم از کشور خارج شوم، نمی‌توانستم، چون به این‌جا وابسته بودم و از طرف دیگر قیمت‌ دلار بالا بود. اشکال دوم را ریشه‌یابی کردم؛ چراغ‌های رابطه تاریک بودند، ایراد از فیوز وزارت امور خارجه بود، گفتم آن را درست کنند چراغ‌ها روشن شدند همه صلوات فرستادیم بعد از مدتی قیمت دلار پایین آمد. مشکل اول را هم در حین بستن چمدانم حل کردم؛ توی چمدان حوله و شورت و جوراب و پیراهن و شلوار و مسواک و خمیردندان و چند کتاب گذاشته بودم، هنوز جای خالی داشت که آن را با تاریخ و فرهنگ غنی ِ کشورم پر کردم، از دین هم آن قدر که با آب و هوای مقصد سازگار بود برداشتم و توی جیب چمدانم قرار دادم. اما باز مثل همیشه باید چیزهایی را فراموش کرده‌ باشم. آهان! کسانی که دوستشان دارم؛ ‌مادرم را توی جیب پیراهنم گذاشتم تا هم احترام ایشان حفظ شود هم به او دست‌رسی بیش‌تری داشته باشم. دوستانم را به دو دسته تقسیم کردم برخی از آن‌ها را که چون مگسانی بودند دور شیرینی وجود من، با پیف‌پاف کشتم و بقیه را که صداقت بیش‌تری داشتند توی جیب‌های مختلف شلوارم فرو کردم البته به آن‌ها گفتم که به پول‌هایم دست نزنند و آن داخل را خیلی به‌ هم نریزند. حالا دیگر نباید چیزی را فراموش کرده باشم... با اطمینان راهی فرودگاه می‌شوم.

 

۲- وقت خواب

می‌خواستم بخوابم، عوامل محیطی مناسب نبودند؛ نور آفتاب توی ذوق می‌زد، خورشید را در جهت گردش عقربه‌های ساعت چرخاندم و فرستادمش تا آن طرف زمین را روشن کند، وقتی از افق می‌گذشت چند قطره خون روی صورتش نشسته بود که بی‌تردید نشان از بی‌رحمی من داشت. سپس سر و کله‌ی ستاره‌ها پیدا شد و معلوم شد که همه‌ی آن‌ها‌ تک‌چشمی ماجرا را پی‌گیری می‌کرده‌اند. دوباره آمدم بخوابم که هواپیمایی صدایی غیر ِ ریتمیک تولید ‌کرد، او را با اقتداری ستودنی از منظومه‌ی شمسی اخراج کردم تا هم درس عبرتی شود برای دیگران هم پلوتو تنها نباشد. سپس زیپ شلوار لایه‌ی اوزون را بالا کشیدم تا آلودگی‌ها جوگیر نشوند و بعد با خیال تخت خوابیدم!

 

/ 0 نظر / 14 بازدید